تبليغاتX
عاشقان بی دل

عاشقان بی دل

مزرعه سبز خورشید

آنکه رمید باز نیاید به ما

بیهوده از روزگار طلبش میکنید

تا بود میان ما

غمش نبود

حال که رفته طلبید ش

چرا؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت 13:32  توسط صفورا غزنوی  | 

 

 با تو از کجا باید گفت

از کدام لحظه تبعید

از کدام لاله بی رنگ

از کدام باده خالی

از کدام عشق خیالی

که تو کدامین هستی در اینهمه

وز کجا آمده ای

به کجا خواهی رفت

من ندانم که چه گویم

ندانم،ندانم.

 

چشمان زیبایت از پشت حریر شب به من می نگرد

تو در میان این همه ستاره کدامی که از آن منی ؟

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اسفند 1385ساعت 14:51  توسط صفورا غزنوی  | 

پیوندها

 

این غروب سرد و نارنجی که از

جنس بلور است

متعلق به تن خسته خورشید آزاد است

این آبی بی کران

مال من است

این زمین خاکی که فراسوی آن

دُر خوشبختی و گوهر دوستی

بی قرار است

همه و همه انتظار پیوند

جاوید دلها را می کشند.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 14:26  توسط صفورا غزنوی  | 

                         زندگی

زندگانی هنر است

بی هنر زندگانی نتواند

زندگانی واقعه تلخ مرگ لحظه ها

زندگانی نقش خاموش و بی صدا

زندگی بادبادکی سرگردان

در هوای این زمان

زندگانی بازی شطرنجی

که برایش بی هدف می جنگی

آخر چه می خواهی بگوی؟

زندگی را در طاقچه دنیا بجوی

رازها را گفته ای

این یکی را هم بگوی

بی هدف زندگی کردن چرا؟

تو می توانی

بر سکوت جاودان زندگی خط بزنی

پشت خط خطی های زمان و زندگی

ما همه سرگردان

واژه انتهای زندگی

مرگ

را می جوییم.

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 12:6  توسط صفورا غزنوی  | 

                                                          گمشده

اهل نا کجا آبادم

گاه گاهی غزلی می گویم در کنج لب

می نویسم بر باد

تا شبی از پشت قاب پنجره

قاصدکی

بردش تا مهتاب

وسط عرش خدا

تا به زانو آورد احساسمان

در اینجا تنهایی ها همهمه دارد

قاب عکس ها خالی از خاطره هاست

خنده با لب ها یکجا نشود

بیگانگی می جوید

آنطرف در مرز ما

همدلی ها گم شده

هیچ کس اینجا نیست

که به داد دل آزرده ما گوش دهد

اینجا

نا کجا آباد است.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 13:56  توسط صفورا غزنوی  |