آنکه رمید باز نیاید به ما
بیهوده از روزگار طلبش میکنید
تا بود میان ما
غمش نبود
حال که رفته طلبید ش
چرا؟؟؟؟؟
مزرعه سبز خورشید
آنکه رمید باز نیاید به ما
بیهوده از روزگار طلبش میکنید
تا بود میان ما
غمش نبود
حال که رفته طلبید ش
چرا؟؟؟؟؟
از کدام لحظه تبعید
از کدام لاله بی رنگ
از کدام باده خالی
از کدام عشق خیالی
که تو کدامین هستی در اینهمه
وز کجا آمده ای
به کجا خواهی رفت
من ندانم که چه گویم
ندانم،ندانم.
چشمان زیبایت از پشت حریر شب به من می نگرد
تو در میان این همه ستاره کدامی که از آن منی ؟
پیوندها
این غروب سرد و نارنجی که از
جنس بلور است
متعلق به تن خسته خورشید آزاد است
این آبی بی کران
مال من است
این زمین خاکی که فراسوی آن
دُر خوشبختی و گوهر دوستی
بی قرار است
همه و همه انتظار پیوند
جاوید دلها را می کشند.
زندگی
زندگانی هنر است
بی هنر زندگانی نتواند
زندگانی واقعه تلخ مرگ لحظه ها
زندگانی نقش خاموش و بی صدا
زندگی بادبادکی سرگردان
در هوای این زمان
زندگانی بازی شطرنجی
که برایش بی هدف می جنگی
آخر چه می خواهی بگوی؟
زندگی را در طاقچه دنیا بجوی
رازها را گفته ای
این یکی را هم بگوی
بی هدف زندگی کردن چرا؟
تو می توانی
بر سکوت جاودان زندگی خط بزنی
پشت خط خطی های زمان و زندگی
ما همه سرگردان
واژه انتهای زندگی
مرگ
را می جوییم.
گمشده
اهل نا کجا آبادم
گاه گاهی غزلی می گویم در کنج لب
می نویسم بر باد
تا شبی از پشت قاب پنجره
قاصدکی
بردش تا مهتاب
وسط عرش خدا
تا به زانو آورد احساسمان
در اینجا تنهایی ها همهمه دارد
قاب عکس ها خالی از خاطره هاست
خنده با لب ها یکجا نشود
بیگانگی می جوید
آنطرف در مرز ما
همدلی ها گم شده
هیچ کس اینجا نیست
که به داد دل آزرده ما گوش دهد
اینجا
نا کجا آباد است.